بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۱۹۲

دوستت و زنده نمی زارم مامان.
شهره از تهدید و خشم پسرش لرزید و دلش به حالش خون شد ،پوریا با همون خشم غریب به حیاط رفت و همون طور که عصبی و نگران راه می رفت شماره ی پدرش و می گرفت..
جواب ندادن پدرش شاید تنها یک دلیل داشت..اونم این بود که حال پریزادش بد شده بود و ..
حتی تصورشم باعث می شد قلبش تیر بکشه ،روی پله های متصل به ایوون نشست و سرش و بغل گرفت.پریزاد الان کجا بود؟
***
چندلحظه ای بود که بهوش اومده بودم اما توانی برای باز کردن چشمام نداشتم.کاملا یادم بود چه اتفاقی افتاده و حتی روی صداهای اطرافمم تمرکز داشتم.صدای شلوغی ،پیجر بیمارستان و قدم های پر عجله ی اشخاص من و با همون چشمای بسته به این درک می رسوند که توی اورژانس بستری شدم.کش دور سرم و سنگینی لبه های پلاستیکی ماسک اکسیژن و هم دور دهنم حس می کردم اما بی حس تر از اونی بودم که بتونم واکنشی نشون بدم.دیگه نه بغضی داشتم و نه دردی.انگار خالی شده بودم و هنوز زنده بودم.حس می کردم این بار دیگه بیداری ای در کار نیست اما ظاهرا جون سخت تر از این حرفا بودم.با حس سنگینی دستی روی سرم ، پلکام لرزید.صدای لرزون و نگران پدرجون باعث شد تلاش بیش تری برای باز کردن چشمام بکنم: پریزاد جان صدام و می شنوی؟!
تلاشم این بار به ثمر نشست و بین پلکام فاصله ی کمی افتاد.با دیدن چهره ی تارش که کم کم داشت برام شفاف می شد ، حس کردم نفس عمیقی کشید.خم شد و پدرانه روی پیشونیم و بوسید: تو که منو کشتی بابا جان؟
با تکون پلکام سعی کردم بهش بفهمونم که خوبم.متوجه منظورم شد و سری تکون داد و با مهربونی دستم و گرفت: به خودت فشار نیار عزیز دلم ،کم کم انرژیت برمی گرده و لختی بدنت از بین می ره.بزار برم دکترتو صدا کنم.
گفت و به سرعت ازم دور شد.به سختی سرم و کمی تکون دادم و به اتاقی که محصور میون پرده های برزنتی آبی بود نیم نگاهی انداختم ،شیر کپسول شیری رنگ اکسیژن باز بود و با یک سیم به روی دهان و بینی من وصل شده بود.نگاهم تلخ شد.حتی برای نفس کشیدنم هم محتاج این کپسول بودم.
با برگشت پدرجون و دکتر ، سعی کردم ذهنم و منحرف کنم.به حضور پوریا احتیاج داشتم در این لحظه و حتی نمی دونستم خبر داره کجام یا نه.
دکتر مسن شروع به معاینم کرد و بعد سرش و به طرف پدرجون چرخوند: همون طور که بهتون قبلا گفتم یه اسپاسم عصبی بوده که شدت آسمشون و بیش تر کرده.من نظرم اینه تا بیست و چهار ساعت این جا بمونه و اکسیژن بگیره تا کم کم ضعف بدنش که ناشی از کمبود رسیدن اکسیژن بوده از بین بره.
بیست و چهار ساعت؟! حتما داشت شوخی می کرد.با التماس توی چشمای پدرجون خیره شدم.حتی زبونم هم توی دهنم نمی چرخید.حرف نگاهم و خوند و با ناراحتی به دکتر خیره شد: راهی نیست بشه زودتر مرخصش کرد؟ همسرش هنوز خبر نداره و داره مرتب تماس می گیره و منم جرأت ندارم بهش بگم حال خانمش بد شده.
نگاه دکتر دقیق و متفکر شد: اگه بخواد بره باید یه کپسول اکسیژن همراه تهیه کنین تا تو طول شب ازش استفاده کنه.
پدر جون به روم لبخندی زد: مسأله ای نیست.تهیش می کنم.
دکتر پرونده رو تو دست گرفت و ضمن یادداشت چیزی درونش گفت: بزارین سرمش تموم شه و بعد ببرینش.اکسیژن همراهم باید داروخانه ی بیمارستان تهیه کنین.
نسخه ای نوشت و به پدرجون داد و همراه پرستار همراهش رفتند ،پدرجون بالا سرم رسید و لبخند مهربونش و تکرار کرد: من می رم دارو و کپسول اکسیژنتو بگیرم دخترم ، حتم دارم اگه تا یک ساعت دیگه خونه نباشیم پوریا این شهر و روی سر همه خراب کنه.انقدر زنگ زده که گوشیم شارژش تموم شد.بهش چیزی نگفتم و جوابشم ندادم.سرمت که تموم شه باهم می ریم خونه.باشه؟
لابدمی ترسید بهش بگم نمیام.لبخند بی جونی زدم و سری تکون دادم.روی سرم و بوسید و ا‌ونم رفت.سعی کردم دستم و حرکت بدم ، مطمئنا پوریا خیلی نگران شده بود.حتی نمی تونستم به حالش فکر کنم.دستم و آروم بالا آوردم و روی سینم قرار دادم.دردناک شده بود.انگار بی هوایی باعث شده بود داخلش زخم بشه بس که دردناک بود.

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوفروش ویلا و اجاره ویلاسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلافروش ویلا